|
|
|
|
تو به من دست میزنی و من
در سپیده دم نخستین چشم گشودگی خویش به زندگی باز میگردم. پیش پای منتظرم راه ها چون مشت بسته یی می گشاید و من در گشودگی دست راه ها به پیوستگی انسان ها و خدایان می نگرم. . . . پ.ن۱: یه چیزی هست یه حسی که نمی تونم بلد نیستم یعنی کلمه ندارم برای گفتنش.... این چیز تو رو پس میزنه من رو پس میزنه ! می ترسونه! یه جور ..... اونقدرها هم که فکر میکنی با هوش نیستم فقط فریبم نده!!!! پ.ن۲: با تشکر از شاملو ی عزیز!
+تاریخ دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:55
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
|
|
![]() |
|