|
|
|
|
۱۹ اسفند ۸۱
مثل تاريك خانه ي صادق نه حتا دريچه اي كه باد گيسوانم را برقصاند تا دوباره عاشق شوي! تنهايي ام را ببين!! . . . گاهي با كلمات هم غريبي نميخواهند با تو بگويند و بنويسند تو را نمي خواهند دوستت ندارند به چشم و زبانت به دستت نمي ايند كه نوشته شوند....
+تاریخ جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 23:11
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
تو به من دست میزنی و من
در سپیده دم نخستین چشم گشودگی خویش به زندگی باز میگردم. پیش پای منتظرم راه ها چون مشت بسته یی می گشاید و من در گشودگی دست راه ها به پیوستگی انسان ها و خدایان می نگرم. . . . پ.ن۱: یه چیزی هست یه حسی که نمی تونم بلد نیستم یعنی کلمه ندارم برای گفتنش.... این چیز تو رو پس میزنه من رو پس میزنه ! می ترسونه! یه جور ..... اونقدرها هم که فکر میکنی با هوش نیستم فقط فریبم نده!!!! پ.ن۲: با تشکر از شاملو ی عزیز!
+تاریخ دوشنبه هشتم تیر 1388ساعت 21:55
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
همیشه باید مراقب بود .نگران و دلواپس بود.
نگران ودلواپس رابطه هایی که بوی خاصی دارند از ان بوها که وقتی به خودت می ایی پیچیده در تنت و در همه ی ذهنت! مراقب رابطه هایی که جنس انها ز امنیت است امنیتی که هرچه ترس و تشویش و اضطراب داری می ریزد دور! از ان دورها که نمی دانی کجاست ! امنیتی که هم هست هم نیست! انقدر هست که نترسی و انقدر نیست که هر لحظه وقت ان میرسد انگار که از دست برود! من همیشه مراقبم و نگران! دلواپسم! انقدر که نمی توانم یادم میرود لذت ببرم از بودن تو ! از بودنی که بوی عجیب امنیت را انقدر در مشامم ریخته که گیج شده ام! من نگران رسیدن ان لحظه ی از دست رفتنم ! لذت نمی برم!!!
+تاریخ دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 14:20
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
|
|
![]() |
|