|
|
|
|
14 اذر 84 به تو فكر ميكنم .به تمام اين سه سال و هشت ماه 14و روز... به خودم فكر ميكنم به تمام ساعت هايي كه با تو سر كردم ......... چنان مرا اسير خودت كرده اي كه وقتي با هزار و يك بدبختي از تو فارغ ميشوم و ريه هايم از اين دغدغه ي بي معني و تكراري خالي ميشود نفس ميكشم ازاد ارام و سبك... اما بالاخره كه چي؟تا كي روزها رو بشمارم كه بشه ماه ماهها بياد و بره بشه سه سال مهسا راست ميگه سه سال يه عمره! تو چرا خسته نميشي؟ من خسته شدم از بس تو را خواستم و نداشتم!!!! . . . 29 ارديبهشت 88 به خودم فكر ميكنم... به خودي كه يك قدم نه پيش ميروم و نه حتا پس!!! به خودم فكر ميكنم!!!
+تاریخ سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:49
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
17 اردي بهشت 88 _ اخي! خسته شده!!! با يه پيام كوتاه بعد يك ماه سكوت دعوتم مي كني به اتاق 4 رنگت! و برايم ترانه هاي عاشقانه ميذاري كه گوش بدم به جاي تار و سه تار و تنبك هميشگي! يه فنجون قهوه قجري ميدي دست من كه : بخور! نگاهم مي كني از اون نگاهها كه ميخواي كشف كني راست مي گم يا دروغ! من كه هنوز حرفي نزدم راستي!! من مريضم! و تو ساكتي! و اون ترانه ها......... ميلم نميكشه و تو ساكتي! فهميدي كه ميلم نميكشه!! _ مگه كاري نداشتي خب بگو ديگه!! _نه ! هيو لايي! نمي گم! با اتيش فندكت بازي ميكني! من ساكتم! دستم مي سوزه! تو ساكتي! خسته ميشم! تا اخر ترانه گوش ميدم! برميگردم خونه! خسته ام از سكوت تو!!! پ.ن: شرمنده! تخیلم بازیش گرفته!!!
+تاریخ پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:46
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
۵ مهر ۸۴
سينما صحرا بيد مجنون با تو............ . . . ۷ ارديبهشت ۸۸ براي من كه مي گويند بايد تو را فراموش كنم هر چيزي يك خاطره است خاطره اي از تو ... هر بويي هر صدايي ترانه اي تو را به يادم مي اورد من وقتي مي خواهم تو نباشي با هجوم اشيايي مواجه ام كه تو را به يادم مي اورند من براي فراموشي تو هيچ ندارم در مقابل براي هميشه بودنت از زمين و زمان خاطره مي بارد بر سرم......... پ. ن : اينروزها همه ي من به اشتباهي اغشته شده كه بي اندازه به ان مشتاقم و يك روز همين جا رسما به غلط كردن مي افتم ان رو ز بياييد و بگوييد :خود كرده را تدبير نيست دخترك!!!!!!
+تاریخ دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:21
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
|
|
![]() |
|