تبليغاتX
دختری که سلام نمی کند

23 بهمن 84

خيال گلهاي صورتي!

جمعه هاي دلتنگي!

كوچه هاي بن بست!

اين همه روز و شب !

اين پنجره!

چه جذبه اي بايد داشته باشد!

مردي كه توانايي انكار اين همه را دارد

چه جذبه اي...........

.

.

.

28 فروردين 88

نيستي اما شبها در هيات كابوسي وحشتناك به خوابم مي ايي...

من صداي خنده هاي زني را مي شنوم كه تو را مثل پسر بچه اي 9 ساله خوابانده

 و رفته ...

انهم بعد يك هم اغوشي طولاني با مردي كه من هنوز هم دوستش دارم!

نيستي اما..........

+تاریخ جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 14:31 نویسنده دختری که سلام نمی کند |

خوبم!

فقط نميدانم چرا همه ي اين 2سال كه رفته بودي همه ي اين 2سال _بعد از ان 5 سال و 7 ماه

وچند روز_فكر مي كردم رفته اي همه ي تو از تمام من رفته اما ديروز بي تاب و بيقرار شدم

چيزي از تو در من انقدر عميق و ارام نشست كرده بود كه تمام اين 2 سال نديده بودمش


مثل جنيني كه از مادر سقط شود!

مثل بالا اوردن هرچه خورده باشي!

مثل قطع عضوي كه ديگر به كار نمي ايد!

ديروز چيزي از من رفت كه ته مانده ي تو بود. انتظار امدنت!

من از تو خالي شدم امروز!

سبك شدم!
.
.
.
پ.ن:
چيه توقع ندارين كه ديگه از اون 5 سال ننويسم...مينويسم تا تموم بشه خاطراتش درست مثل

خودش كه ته كشيد!

+تاریخ یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 23:54 نویسنده دختری که سلام نمی کند |

وبلاگم!!

لعنت به من كه نمي توانم حذفت كنم.........................

+تاریخ شنبه بیست و دوم فروردین 1388ساعت 22:57 نویسنده دختری که سلام نمی کند

بانو!

عشق هواي پرسه زدن در اين حوالي ندارد.

اين خاطره ها امانم را بريده! شايد تنها راه دور ريختن اين دفتر هاي چند ساله باشدوگرنه من كه اشكها و عزاداريهايم را كرده ام و بيقراري ام ارام گرفته!

من جرات بيرون رفتن از اين گورستان را ندارم....ميدانم قدم كه بيرون بگذارم عشق هجوم مي اورد ان وقت تمام شكوفه هاي دنيا به پيراهنم جوانه ميزند و همه ي لبخند هاي دنيا بر لبانم بوسه و شهر بوي تازگي ميگيرد.....

من اما جرات...................

+تاریخ پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 23:29 نویسنده دختری که سلام نمی کند |

شکلات می خوام !

+تاریخ پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت 23:54 نویسنده دختری که سلام نمی کند |