|
|
|
|
۸ اسفند ۸۴
سه سال و يازده ماه وهشت روز است كه دوستت دارم روز اول فكرش را هم نمي كردم اين همه طولاني شوي و من اين همه مشتاق.... كجاي اين معادله هستي ؟ كدام طرف؟كه با تو برابر نمي شوم يكي نمي شوم! . . . ۲۸ اسفند ۸۸ مثل هميشه يكنواختي همه جا سرك ميكشد اما به قول بانو فاطمه: عيد ما هم ميرسه دخترك!
+تاریخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 21:53
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
.... اخ که نمیدونی کنار این پل چه جای خوبی برای خودم پیدا کردم برای خودم تنهای تنها... حالا می تونم بشینم و به تمام چیزهای خوب فکر کنم پنجره رو ببندم پشت در رو بندازم پرده ها رو بکشم و یه جا هم پیدا کنم که این تابلو رو نصب کنم که: لطفا مزاحم نشوید . . . 14 اسفند 87 نمیدونم کجا و کی اینها رو برام نوشتی اما بد جور تعریف میکنه حال و احوال این روزها و شبها رو.... پ ن:ممنون بانوی اردیبهشت که به بازی دعوتم کردی..... پ ن ۲: منتظر دیدن یه دوست وبلاگی ام باید لذت داشته باشه نه؟...
+تاریخ چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 13:59
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
|
|
![]() |
|