تبليغاتX
دختری که سلام نمی کند

23 بهمن 81

من به تو گفتم احمق نباید میگفتم

تو به من گفتی کثیف نباید می گفتی

در هر صورت این به اون در...

.

.

.

11 بهمن 87

گاهی باید ماهها و سالها بگذره تا یه کلمه یه بو یه رنگ یه جمله زیر و زبر کنه زندگیه هر ادمی رو.... گاهی این کلمه بو رنگ یا جمله هزار سال جلوتر از زندگی و ادم راه میره و باید بدوی تا برسی بهش...

گاهی پشت سرت داد میزنه و تو و زندگی کر وکور ولال....

گاهی این کلمه بو رنگ یا جمله سر چهار راه انتهای یک کوچه بن بست کنار تک چنار خیابون یا حتا توی اتاق چهار رنگ یه دوست انتظار میکشه تا شنیده بشه لمس بشه و بعد....همه چیز زیر و زبر شه...

من ان جمله ها را شنیدم منتظرشون نبودم درد داشت فهمیدنشون راست یا دروغش هم مهم نیست حالا نه دوستت دارم نه از تو متنفرم مهم نیستی بی تفاوت شدم این روزها و روزهای بعد از این گاهی میای به خاطرم چیزی جایی بویی رنگی کلمه ای تو رو به یادم میاره خاطره هات زنده میشن بعد میری از خاطرم....

به همین سادگی... بی تفاوت شدم

+تاریخ جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 13:26 نویسنده دختری که سلام نمی کند |