|
|
|
|
30 فروردین 81 نفرین کرده ای مرا به دوری از خودت بی انصاف استجابت این نفرین چه سود داشت؟؟ ۱ همون روز که رفتیم کاشان و تو کنار من نشستی و...ماجرا رسما کلید خورد.. . . ۲۸ خرداد 87 همیشه همین طورم وقت عبور از خیابونی که تو از اون می گذری...همیشه غرق توام...امروز اسمت رو که شنیدم سر که بالا گرفتم ودیدمت که چند قدم از من جلو تری پایم دست ودلم لرزید ماندم که از اینهمه حضور ناگهانی تو کجا فرار کنم؟ همه ی کوچه های ان خیابان پر چنار بن بست وراه فرار.... نفس کشیدم هوای تو را وبا سینه ای که قلبم را از شدت بی تابی پس می زد از تو عبور کردم.مثل همه ی این دو سال از تو گذشتم .این عبور ساکت وارام که اتش به جانم ... من تو را دیدم همین کافیست..... ۱ من هنوز هم دوستت دارم.کی می گه از دل برود هر انکه از دیده برفت؟؟۲ در جواب دعوت دوست وبلاگی عزیزم می شینم نگاه می کنم تا این 24 ساعت لعنتی هم تمام شود.نگاه می کنم همین.... می شه من کسی رو دعوت نکنم؟؟اره؟؟ ۳ من هم دچار این زیر نویسی شدم با لا خره....
+تاریخ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:40
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
28 خرداد 81
بی رحم جالب... (این اولین تعریف تو از من بود) تو کی هستی؟ چرا حالا که من نمی خواهم وهمه ی سعی ام را می کنم که اسیر دلبستگی نشوم امدی؟چرا؟ . . . 10 خرداد 87 همه ی اینها که میگن صبور باش سفید ب÷وش سلام کن چه می دونن از غم دلتنگی من برای تو عزیز؟ چه می دونن از شب هایی که با ترس نیومدنت به خوابهام تا صبح سر میکنم؟چه میدونن از از سر گردونی های من توی یه کوچه یر چنار؟چه می دونن از چشم های سر گردون من که همه جا تو رو می بینم ونمی بینم و از دست های بی قرار من که مدام تو رو بهانه می گیرن؟ چه می دونن از شوق بی حد من وقتی اسم تو ذکر میشه روی لبهام......
+تاریخ جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:6
نویسنده دختری که سلام نمی کند
|
|
|
![]() |
|