تبليغاتX
دختری که سلام نمی کند
سیاهپوش روزهای بی تو بودن

3 بهمن 81

یادته عزیز بی تردید

دستهای با توان

برس به داد این ناتوان....

.

.

.

17 تیر 87

برای روزهایی که تو را ندارم می توانم هزار جور مرثیه بنویسم.برای شب هایی که بی تو صبح می شوند می توانم هزار لالایی غم انگیز بسرایم.

برای خیابان هایی که بی تو تمام می شوندمی توانم هزارهمراه ناتمام بیابم.با کلمه هایی که در نبود تو می نویسم می توانم هزار غزل ماتم زده بگویم.با دست های یخ زدهام بی دست های تو می توانم قندیل ببندم به همه ی خورشیدها.

با بستر تب دار بدون تو می توانم اغوش خالی تمام زنان دنیا را به اتش بکشانم.

با فتح کوچه های بن بست بی تو می توانم هزلر دنیای تازه بنا کنم بر اسمانها.

می توانم می توانم و هزار می توانم دیگر اما

بی تو اما زندگی....

نمی توانم.

۱  با تشکر از رقاصه خانم عزیز برای دعوت به بازی به دلیل نداشتن لینک معذورم.....

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 14:56  توسط دختری که سلام نمی کند | 

30 فروردین 81

نفرین کرده ای مرا

به دوری از خودت

بی انصاف استجابت این نفرین چه سود داشت؟؟

۱    همون روز که رفتیم کاشان و تو کنار من نشستی و...ماجرا رسما کلید خورد.

.

.

.

۲۸ خرداد 87

همیشه همین طورم وقت عبور از خیابونی که تو از اون می گذری...همیشه غرق توام...امروز اسمت رو که شنیدم سر که بالا گرفتم ودیدمت که چند قدم از من جلو تری پایم دست ودلم لرزید ماندم که از اینهمه حضور ناگهانی تو کجا فرار کنم؟ همه ی کوچه های ان خیابان پر چنار بن بست وراه فرار....

نفس کشیدم هوای تو را وبا سینه ای که قلبم را از شدت بی تابی پس می زد از تو عبور کردم.مثل همه ی این دو سال از تو گذشتم .این عبور ساکت وارام که اتش به جانم ... من تو را دیدم همین کافیست.....

۱   من هنوز هم دوستت دارم.کی می گه از دل برود هر انکه از دیده برفت؟؟

۲   در جواب دعوت دوست وبلاگی عزیزم

می شینم نگاه می کنم تا این 24 ساعت لعنتی هم تمام شود.نگاه می کنم همین....

می شه من کسی رو دعوت نکنم؟؟اره؟؟

۳   من هم دچار این زیر نویسی شدم با لا خره....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 11:40  توسط دختری که سلام نمی کند | 
28 خرداد 81
بی رحم جالب...
(این اولین تعریف تو از من بود)
تو کی هستی؟ چرا حالا که من نمی خواهم وهمه ی سعی ام را می کنم که اسیر دلبستگی نشوم امدی؟چرا؟
.
.
.
10 خرداد 87
همه ی اینها که میگن صبور باش سفید ب÷وش سلام کن چه می دونن از غم دلتنگی من برای تو عزیز؟ چه می دونن از شب هایی که با ترس نیومدنت به خوابهام تا صبح سر میکنم؟چه میدونن از از سر گردونی های من توی یه کوچه یر چنار؟چه می دونن از چشم های سر گردون من که همه جا تو رو می بینم ونمی بینم و از دست های بی قرار من که مدام تو رو بهانه می گیرن؟ چه می دونن از شوق بی حد من وقتی اسم تو ذکر میشه روی لبهام......
+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 22:6  توسط دختری که سلام نمی کند | 

5 شهریور85

همیشه چیزی هست یک خاطره انگار گم شده یک نام بک بو یک حس به ظاهر کم رنگ شده اما شک نکن همیشه چیزی هست که از خاکستر اتش هزار سال قبل روشن شده ناگهان بیرون بیاید وشعله بکشد وچنان دودی به پا کند که جای نفس کشیدن برایت تنگ شود واشک در چشمت بجوشد....همیشه چیزی هست که ناگهان ارامشت را بهم بزند وکامت را تلخ کند به قول صادق در زندگی زخم هایی است که....

.

.

.

14 اردیبهشت 87

گاهی با خودم فکر می کنم کاش پنجره بودم ....اما نه تو دیگر با پنجره ها نسبتی نداری وبعد ارزو می کنم کاش در تناسخ های بعدی ام خیابان شوم یا کوچه ای بن بست فکر کن پای تو و تن تبدار و افتاب خورده ی من. یا مثلا درخت باشم یکی از چنارهای ان خیابان که سایه بندازم رو سرت ظهر گرم تابستون و هیچ وقت هم از خودم نپرسم پس چرا یک بار فقط یک بارحضورت اتفاق نمی افته تا سر نوشت این چنار.....

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 11:35  توسط دختری که سلام نمی کند | 

5 بهمن 84

وای به روزی که کسی از من دستانم را بخواهد و با مهری که نمی دانم از چه جنسی است نگاهم کند برهنه بخواهدم بی هیچ حجاب ومن در همه حال با او تو را تجسم کنم. کاش میشد روحم را بی حجاب کنی و از خودت دوباره یراهنی بوشانی ام...دیگر حتا از هوس های تو چندشم نمی شودشاید اسمش خواستن نباشه من اما به شدت می ترسم از نداشتن تو می ترسم همین

.

.

.

1 اردی بهشت 87

اره یه روزهایی می ترسیدم از نداشتنت میبینی اما اینروزها به هیچ چیز به اندازه نبودنت عادت نکردم اما بیشتر از همیشه همه جای شهر میبینمت من به نبودنت عادت کردم نه به نداشتنت....

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:48  توسط دختری که سلام نمی کند | 

13 فروردین 84

هیچ هدیه ای به اندازه ی شکلات پشت پنجره خوشحالم نمی کنه و برام عزیز نیست....

.

.

.

15 فروردین 87

یک سال دیگر بی تو شروع شد و من اینروزها چیزی ندارم بنویسم برایت جز دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی....

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 11:59  توسط دختری که سلام نمی کند | 

بک روز از یکی از12 ماه سال 84

نبض ایستگاه ورم کرده است

و هیچ مسافری خلوت صندلی های خالی را پر نمی کند

و هیچ صدای پایی

سمفونی دیدار ما را ناکوک نمی کند

نفس های من پر از دلتنگی بوسیدن توست....

.

.

۸ اسفند ۸۶

مهم نیست که دیر به دیر می نویسم اینجا یا...مهم این است که تو می خوانی ام...من جای پای تو را دیده ام...صدای نفس هایت را شنیده ام نگو که نمی خوانی ام....برایم چیزی نوشته ای حتا و من نگاه به انگشتان استخوانی تو با حسرت و التماس که یک کلمه بیشتر بنویس......مهم این است که تو می خوانی ام....

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 22:31  توسط دختری که سلام نمی کند | 

9 ابان 84

کاش شاعر تمام شعر هایش را تقدیم تو می کرد:

(با عشق)

.

.

.

13 بهمن 86

چند روز پیش انقدر دلم می خواست تو را ببوسم که تک تک سلول هایم از این خواستن به لرزه افتاده بود......

و تو نبودی.....

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 11:55  توسط دختری که سلام نمی کند | 

21 ابان 84

ناگهان اوار یک دلتنگی همیشگی خرابم می کند وبعد من می مانم وسرگر دانی پاهایی که هر نا کجایی را به جستجوی تو می ایند. من می مانم وهجوم سرد تنهایی که گنجایش چشمانم را لبریز می کند.من می مانم و دروغ کوچه های بن بست پنجره های بسته.... دوباره ناگهان اوار یک دلتنگی همیشگی خرابم می کند...

.

.

.

13 دی 85

گفتی : میدونی جوانمرد قصاب توی لحظه های مستی شد جوانمرد قصاب؟؟

من هنوز هم نمی دونم .بعد توفرصت دونستن خیلی چیزها از دست رفت..... سلام عزیز بی تردید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 13:12  توسط دختری که سلام نمی کند | 

27 تیر 86

گاهی به تکرار یک اتفاق انقدر محتاج می شوی که از نو شدن لحظه ها بیزار...

گاهی یک اتفاق انقدر دست نیافتنی ست که از تکرار خودت در زمان بیزار...

و گاه بسیار دیر ودور می فهمی بعضی ادمها واتفاق ها بی تکرار...

.

.

.

15 اذر 86

انقدرپرم از دلتنگی برای تو که...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آذر 1386ساعت 23:6  توسط دختری که سلام نمی کند |